تقریباً همه‌ی ماهایی که از این دور و برها رد می‌شیم، کمابیش با دنیای مجازی و وبلاگ و نوشتن تو این صفحه و احساسمون نسبت به این دنیا آشناییم و همدیگه‌ رو درک می‌کنیم. تقریباً همه‌ی اون‌هایی هم که نوشتن تو این فضا رو جدی می‌گیرن و این صفحه رو محض سرگرمی و وقت گذروندن درست نکردن، از یافته شدن توسط دوستان و آشنایان و فک و فامیل فراری‌ان. چون دلشون نمی‌خواد مجبور به خودسانسوری بشن که به نظر من، درد خودسانسوری، بدترین مرض وبلاگیه و حتی پایان عمر یه وبلاگه.

خود من از همون اولش که این خونه رو ساختم به شدت با گرفتار این مرض شدن مبارزه کردم و مقاومت کردم، از این به بعدش هم می‌کنم. دلم می‌خواد لااقل تو همین یه صفحه دیگه اون‌جور که دلم می‌خواد حرف بزنم. دلم نمی‌خواد مثل همه‌ی جاهای دیگه خودم رو درگیر قید و بند کنم.

فقط مشکل یه چیزه. آقایون، خانوم‌ها، دوستان، آشنایان، غیر دوستان، غیر آشنایان، هر کی و هر کی که هر وبلاگی رو می‌خونه! لطفاً، خواهش، بی‌زحمت، اینو درک کنید که این صفحه برای این ساخته شده که صاحبش هر چی دلش خواست توش بنویسه و لزوماً هر نوشته‌ای تعبیری نداره و لزوماً هر نوشته‌ای واقعی نیست و لزوماً هر نوشته‌ای از یه مابه‌ازای بیرونی ناشی نشده!!!!!!! این خیلی ساده‌ست. هر کسی، به هر دلیلی می‌تونه هر چیزی رو نوشته باشه، یه وقت یه چیز قشنگی یه جا دیده دلش خواسته بنویسه، یه وقت همین‌طوری دلش خواسته یه متن احساسی بنویسه، یه وقت دلش خواسته با یه مخاطب فرضی حرف بزنه، یه وقت یه داستان نوشته، یه وقت داره نوشتن رو تمرین می‌کنه، یه وقت دلش خواسته چیزی رو تخیل کنه، هر دلیلی می‌تونه داشته باشه و همیشه لزوماً اون متن نشان‌دهنده‌ی اتفاقی در زندگی طرف یا منظور خاصی نیست و بنابراین ملاک خوبی هم برای قضاوت در مورد آدم‌ها نیست!!!!!!! اصولاً ماها بسیااااار مستعدیم در این‌که بنشینیم برای خودمون در مورد بقیه داستان بسازیم با تمام جزئیات!!!! ولی باور کنید، خواهر من، برادر من این داستان، این قضاوت، این حدس و گمان و نتیجه‌گیری می‌تونه درست نباشه!!!!

همدیگه رو وادار به خودسانسوری نکنیم، این دنیای کوچولو رو حفظ کنیم لطفاً!


 
 
نویسنده : هانیه ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸
 

 

به نظرتون کدوم سخت‌تره:

                                  دوست داشتن

                                                     یا

                                                       دوست‌داشته شدن؟



 
 
نویسنده : هانیه ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸
 

 

یکی از معلم‌های همکار سر کلاس یه آزمایش شیمی با بچه‌ها انجام می‌ده، بعد به یکی از بچه‌ها می‌گه با یه دستمال این ظرف رو ببر تو سینک خالی کن. بعد از چند دقیقه می‌ره می‌بینه بچه‌ی مذکور واستاده جلوی سینک هی دستمال رو می‌کنی توی مایع داخل ظرف درمی‌آره تو سینک می‌چلونه!!!! خوب داشته با دستمال ظرف رو خالی می‌کرده دیگه!!!! اونم ظرف حاوی مواد شیمیایی رو!!!!!!!!!!!


 
 
نویسنده : هانیه ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۸
 

 

       رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن         ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

    ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها         خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

           از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی         بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

        ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده         بر آب دیده‌ ما صد جای آسیا کن

خیره کشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا         بکشد کسش نگوید تدبیر خون‌بها کن

        بر شاه خوب‌رویان واجب وفا نباشد         ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن

      دردی‌ست غیر مردن آن را دوا نباشد         پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم         با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی‌ست چون زمرد       از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

 بس کن که بی‌خودم من ور تو هنر فزایی        تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

 

من نرفتم، سر به بالین نگذاشتم، ترک نکردم، جفا نکردم، نگریختم، ترک راه نکردم، بی‌وفایی نکردم، بس نکردم... من خود بی‌خودم، شب تا به روز تنهام... آره، این درد دوا داره، غیر مردن، اشتباه نکردی...


 
 
نویسنده : هانیه ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۸
 

 

تجربه نشون داده، اون دوره‌هایی از زندگی من که مدتی بدون خوندن هیچ کتابی می‌گذره، دوره‌های ناراضی‌کننده و اعصاب‌خوردکن و شلوغیه. الآن از همون دوره‌هاست... چقدر از خودم ناراضی‌ام که نمی‌رسم اون کتاب‌های وسوسه‌کننده‌ی خونده نشده‌ی توی قفسه‌ی کتاب‌خونه‌م رو بخونم، نمی‌رسم برم یکی دو ساعت تو شهر کتاب چرخ بزنم و دست پر برگردم، نمی‌رسم از کتاب‌های جدید عقب نمونم، نمی‌رسم قصه‌م رو بنویسم ولی....

نمی‌ذارم این وضعیت ادامه پیدا کنه... می‌نویسم، حالم رو خوب می‌کنم، اون کاری رو می‌کنم که برام اهمیتش بیش‌تر از همه‌ی کارهامه، مهم‌تره، خیلی زیاد... ادامه می‌دم، می‌نویسم... دیشب، دوباره شروع کردم و امروز بابتش خیلی خوشحالم...


 
 
نویسنده : هانیه ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸
 

 

انگار نه انگار که تا حالا ندیدی‌شون و حتی نمی‌دونی چه شکلی‌ان، انگار نه انگار تا الآن فقط یه مانیتور بودن و یه صفحه‌ی وبلاگ و یه کامنت‌دونی، انگار نه انگار... وقتی دیدمشون انگار سال‌هاست که می‌شناسمشون... سال‌هاست با هم دوستیم و با هم حرف زدیم و با هم شاد بودیم و با هم خندیدیم و با هم افسرده شدیم و با هم غصه خوردیم و به هم دلداری دادیم و ... یه جور دوستی ناب و خالص که رو حساب هیچی به وجود نیومده جز نزدیکی روحی و صمیمیت واقعی...

قرار وبلاگی پدیده‌ی جالبیه، واقعی شدن کسانی که تا الآن در ظاهر واقعی نبودن، مجسم شدن آدم‌هایی که تا الآن فقط روح بودن و کلمه... و حالا شکل پیدا کردن، مجسم شدن... تا الآن فقط دو بار این پدیده رو تجربه کرده بودم که نتیجه‌ش برام خیلی جالب بود و امروز... سومین بار... دوستانی که واقعی‌تر از هر واقعیتی بودن...

تشخیص این‌که از بین این چهره‌ها کدوم دختر باباییه، کدوم بهار، کدوم مستانه و ... خیلی هیجان‌انگیز بود ولی راحت و بی‌اشتباه. دختر بابایی که انگار وبلاگش رو تو چهره‌ش نوشتن! بهار که روح نوشته‌هاش از صورتش پیداست و مستانه که برعکس بادباکش خیلی ساکته و دوستان دیگه‌ای که تا امروز نمی‌شناختمشون و حالا دیگه می‌شناسشون.

و صمیمیتی که تو کلاممون بود و خنده‌هامون و سفره‌مون...

و من هنوز از هم جدا نشده بودیم که دلم براتون تنگ شد دوستان واقعی‌ام...


 
 
نویسنده : هانیه ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸
 

 

یکی از دوستانم، وقتی برای بدرقه‌ی خواهر راهی حجش به فرودگاه رفته بود، سیم کارت خواهرش از دستش می‌افته و گم می‌شه. چند ساعت بعد، می‌خواست بره سیم کارت رو باطل کنه که یکی به تلفن خودش زنگ زد. یه آقایی گفت من این سیم کارت رو تو فرودگاه پیدا کردم، گذاشتمش تو یه گوشی و به یکی از شماره‌هاش زنگ زدم، شما می‌شناسیدش؟ دوستم، خوشحال می‌گه بله و ازش می‌پرسه شما کی هستید و کجا می‌تونم ببینمتون؟ می‌گه من از خدمه‌ی فرودگاه، فلانی‌ام و تا چند ساعت دیگه این‌جام. دوستم می‌ره فرودگاه، از یکی می‌پرسه فلانی رو کجا می‌تونم پیدا کنم می‌گن برو دفتر خدمه سؤال کن. می‌ره اون‌جا و به رییسشون می‌گه با فلانی کار دارم. می‌پرسه چی کار داری؟ براش تعریف می‌کنه. طرف زنگ می‌زنه جایی می‌گه به فلانی بگید بیاد بعد هم اخراجش کنید!!!!!!!!!! هر چی دوستم می‌گه آخه برای چی اخراج؟؟ بنده خدا کار خیر کرده!!! می‌گه نخیر، بیخود کرده بدون این‌که به من بگه برداشته زنگ زده!!!!!!!!!!!!


بعد سؤال برامون پیش می‌آد که کجا رفتن اون ارزش‌هایی که یه زمان بودن؟!!


 
 
نویسنده : هانیه ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۸
 

کتاب گویا

به گفته‌ی این‌جا، می‌شه از 23ام تا 29ام آبان به سایت ایران صدا مراجعه کرد و کتاب‌های گویا، یعنی کتاب‌های شنیداری رو به طور رایگان دانلود کرد. کتاب‌هایی مثل روز بر می‌آید، افسانه رفیق خوب و رفیق بد، کودک حلوافروش، کبوتران و عقاب، شیر و مرد روستایی، خاک سحرآمیز، تبعیدی سال 3000، مسافر و پرنده، شیطان در تابستان، اطلسی‌های لگدمال شده، سومین فنجان قهوه، بانوی خیال، بازگشت عقاب‌ها، مسافر کربلا، پای تخته سیاه و میمون دم‌ در و .... از کتاب‌های شنیداری این سایت هستند. جالبه نه؟ کتاب شنیداری... فکر کن، بشینی کنار پنجره، یه لیوان بزرگ چای یا قهوه‌ی داغ بگیری دستت، بیرون رو نگاه کنی و کتاب گوش‌کنی! یا اصلاً دراز بکشی و کتاب گوش بدی... یا از همه بهتر، سوار ماشین باشی، رانندگی کنی و کتاب گوش بدی... به نظرم خیلی هیجان‌انگیز اومد. داستان گوش دادن هم می‌تونه به اندازه‌ی داستان خوندن جذاب باشه شاید. به‌خصوص که وقت نداشته باشی... من که شروع کردم به دانلود. فقط نمی‌دونم اینا نمی‌دونن که برای ایرانی‌جماعت نباید چیزی رو مجانی بذارن، چون در عرض همین یه هفته می‌تونن کل محصولات سایت رو دانلود کنن و دیگه چیزی برای فروش‌های بعدی نمی‌مونه؟!!

برای دانلود کتاب از این سایت باید اول عضو بشید، بعد هم هر کتابی رو که انتخاب کردید اول روی گزینه‌ی خرید کتاب کلیک کنید، بعدش می‌تونید با سه کیفیت مختلف کتاب رو دانلود کنید.


 
 
نویسنده : هانیه ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸
 

 

دلم می‌خواد خودم رو گم کنم، جوری که پیداش نکنم...


 
 
نویسنده : هانیه ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۸
 

 

یه مشکلی تو روابطمون داریم که ریشه‌ی اصلی خیلی از مشکل‌های دیگه‌ست. این‌که جایی که باید حرف بزنیم، ساکتیم و جایی که باید سکوت کنیم حرف می‌زنیم... با این‌که به نظر من اهمیت فهمیدن این موضوع خیلی خیلی زیاده ولی معمولاً توجهی بهش نمی‌کنیم. عادت داریم هر چی به ذهنمون رسید رو زبونمون هم بیاریم، بی‌فکر و با هیجان. بعدش خیلی راحت ممکنه خیلی چیزا خراب بشه، جوری که دیگه درست نشه. یا فکر می‌کنیم اگه سکوت کنیم و چیزی نگیم خیلی متفکرانه و  هوشمندانه عمل کردیم. فکر می‌کنیم اگه چیزی نگیم زمان مشکلات رو حل می‌کنه. فکر می‌کنیم سکوت متوضعانه‌ترین عکس‌العمله. فکر می‌کنیم بی‌ضررترین روشه. فکر می‌کنیم اگه چیزی نگیم لااقل هیچی خراب نمی‌شه. اما غلطه... سکوت هم می‌تونه به همون اندازه‌ی حرف زدن بی‌موقع، مخرب و مضر باشه. جایی که باید حرف زد تا چیزی حل بشه، باید حرف زد تا جلوی ظلمی گرفته بشه، باید حرف زد تا چیزی تغییر بکنه... خیلی جاها هست که سکوت بهترین راه حل نیست...

اینو یاد نگرفتیم... اینو نمی‌دونیم... که اگه بدونیم... بخش زیادی از مشکلاتمون بدون حاد شدن، قابل حله...


 
 
نویسنده : هانیه ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۸