هیچوقت یاد نگرفتم و عادت نکردم که از کار خدا، حکمتش، قصههاش و خواستههاش تعجب نکنم... همیشه متعجبم کرده، شگفتزدهم کرده، عمق حکمتش، طول قصههاش، ظرافت خواستههاش...
خدایا، واقعاً از کی داشتی این نقشه رو میکشیدی؟ دقیقاً از کی شروع کردی این قصه رو؟ از چند ماه پیش؟ یه سال پیش؟ شش سال پیش؟ آره، انگاری همینطور میشه عقبتر رفت و ردپای تو رو، رد پای نقشههای تو رو پیدا کرد و حیرت کرد... تمام این مدت، تمام این قصهها، یه جور مقدمه بودن، راه بودن برای اینکه اون نقشهی اصلی رو پیاده کنی... عظمتت، حکمتت، قدرتت، بزرگیت غیر قابل وصف شدنه...
خدایا، ما بندههای ضعیف توایم، عادت نکردهایم که تعجب نکنیم...