امروز تولد این‌جاست. تولد هشت سالگی‌ش...

تو سال هشتم زندگی‌ش، از همه کم‌تر توش نوشتم. دیگه آخه امسال می‌رفت کلاس اول بچه‌م، وقت نداشت خودشو آپدیت کنه! نه. همه می‌دونیم چرا همه‌مون امسال کم‌تر از هر سال تو وبلاگامون نوشتیم. بازم گلی به گوشه جمال ما و این وبلاگ‌های هنوز سر پامون که نفس‌های آخرو می‌کشن...

هنوزم دوستت دارم خوب وبلاگ!

به یه نتیجه‌ای رسیدم! بهار علاوه بر این‌که فصل عاشقی و مرگ و میر و خواب‌آلویی و ... ست، فصل تولد وبلاگ‌ها هم هست! از بعد عید کلی وبلاگ دیدم که تولدشون بوده!

 

عزیزم، امیدوارم تا 9 سالگی هنوز باشی، 120 سالگی پیش‌کش!


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳۱
 

 

تمام مسأله این است که هیچ چیز را برای همیشه در تعلیق نمی‌توانی نگه داری. تاریخ به انتظار تصمیم تو نخواهد نشست. تو می‌توانی زودتر از آن لحظه‌ای که انتظار به اوج خود می‌رسد، و ظرف بلور در میان زمین و هواست، ضربه‌ات را بزنی و انتظار را پایان بخشی اما هرگز نمی‌توانی کاسه را میان زمین و هوا رها کنی. زودتر شکستن، آری. دیرتر شکستن، شاید. اما به هر حال شکستن، نقش بلور است

 

* آتش بدون دود، نادر ابراهیمی

* چون خیلی از پست قبل استقبال شد، بازم از این پست‌های آتش بدون دودی گذاشتم، از لجم!


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
 

 

از عشق سخن باید گفت، همیشه از عشق سخن باید گفت.
عشق در لحظه پدید می‌آید ، دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی‌ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. عشق معیارها را درهم می‌ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می‌شود . عشق ناگهان و ناخواسته شعله می‌کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی‌شناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه‌ای از قوانین عاطفی‌ست. عشق فوران می‌کند، چون آتشفشان و شره می کند، چون آبشاری عظیم، دوست داشتن، جاری می‌شود، چون رودخانه‌ای بر بستری با شیب نرم. عشق ویران کردن خویش است ، دوست داشتن، ساختنی عظیم.

 

* آتش بدون دود، نادر ابراهیمی


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
 

 

با اینکه به نظرم دیگه وبلاگستان هیچ رنگ و بویی به روش نمونده و یه جورایی رسماَ ورشکسته شده، دلم نمی‌آد اعلام ورشکستگی کنم و کرکره رو بکشم پایین و خداحافظ! هنوزم صبح‌ها وبلاگم جزو اولین سایت‌هاییه که باز می‌کنم، با این‌که می‌دونم کاملاَ بیهوده‌ست و هیچ خبری توش نیست! حتی حرف‌هایی برای نوشتنم دارم ولی دلم نمیاد بنویسم و خونده نشن...

هنوزم دلم برای وبلاگستان پر شور و دوست‌داشتنی‌مون تنگ می‌شه...


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

 

خوشم میاد از شروع‌های جدید. انگار یه مهلت دیگه بهت می‌دن که اون‌طور بشی که هنوز نتونستی بشی. اون‌طور که دلت می‌خواد بشی. اون‌طور که آرزوشو داری...

یه سال دیگه شروع شد و من خوشحالم. از سالی که گذشت راضی‌ام و برای سالی و سال‌هایی که پیش رو دارم خوشحالم.

این 13 روز سال جدید که خدا رو شکر بسیار زیاد به ما خوش گذشت که حالا شاید اومدم براتون یه تعریفایی کردم. فعلاَ برای جلوگیری از مرگ این وبلاگ و برای این‌که نشون بدم به یادتونم این سلاااااامممممم، سال نو مباررررررررررک، ایششششششالا خوب و خوش و سلامت باشید رو از من بپذیرید دوستان.


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٤
 

 

پارسال وقتی داشتم خونه تکونی می‌کردم، با خودم قرار گذاشتم دیگه توی طول سال نذارم کار به این‌جا برسه و سعی کنم همه چیز همیشه به حد کافی تمیز و مرتب باشه تا برای آخر سال انباشته نشه.

امسال دیگه زحمت نمی‌کشم همچین قراری با خودم بذارم، چون می‌دونم فایده‌ای نداره!!!


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 

 

معمولاً روز تولد، روزیه که از جهات مختلف برای هر کسی می تونه مهم باشه. برای منم مهمه. برام یه جورایی روز امتحانه، امتحان اطرافیانم. نه از جهت کادو و ...، از جهت احساسی که نسبت به من دارن و ارزشی که برام قائلن و وقتی که برام می ذارن و تلاشی که برای خوشحال کردن من می کنن و ... نتیجه ش هم برام مهمه.

وبلاگم هم برام مهمه، برای همین اومدم توش یادگار بذارم که:

تولدم مبارک


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
 

 

معمولاً وقتی می‌خواهیم یه نظری بدیم و فتوایی صادر کنیم، جامعه‌ی آماری‌مون نهایتاً از سه یا چهار نفر تشکیل شده. مثلاً «کلاً زن‌ها...»، یا «کلاً مردها...»، یا «همیشه اینطوریه...» و حواسمون نیست که همین فتوا صادر کردن الکی می‌تونه گاهی چند نفر رو واقعاً به همین جامعه‌ی آماری اضافه کنه!


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

 

آخرین امتحان علمی، یعنی روزی که همه کسانی که در رشته‌ی علمی تو، به زعم تو، به جایی رسیده‌اند جمع شوند تا به تو بگویند: فکر نکنی اگه تا اینجا رسیدی خبریه یا خیلی حالیته ها! نه، هنوز هیچی بارت نیست!

ممنون ازشون که اینو یادآوری می‌کنن. فلسفه‌ی این امتحان، فلسفه‌ی خوبیه. کاش تو خیلی بخش‌های زندگی اجرا می‌شد تا خیلی‌ها از قصری که برای خودشون درست کردن بیان پایین. فقط ای کاش بلد بودن امتحان بگیرن. امتحاناشون مثل امتحان های خدا بود.


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
 

 

روز چهارشنبه‌ آخرین و سخت‌ترین امتحان علمی زندگی‌م رو دارم...

نمی‌دونم باید از این‌که آخرین امتحان زندگی‌مه ناراحت باشم یا خوشحال...

اما... نه! هر چی فکر می‌کنم دلیلی برای ناراحتی ندارم! خوشحالم!!


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۸