نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد،

گل از تو گلگون‌تر،

امید از تو شیرین‌تر.

نمی‌شود پاییز

غمگین‌تر از نگاه تو باشد.

نمی‌شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو.

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد

نمی شود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد

نمی شود که تو باشی، بلور هم باشد

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم.

نمی شود که تو باشی

درست همین‌طور که هستی

و من، هزار بار خوب‌تر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم


 


 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
 

برای یادگاری

حس خوبی داره این‌که وقتی صبح تازه از خواب بلند شدی و هنوز خیلی‌ها خوابن، یه نفر هست که به یادته، به یادت بوده، بهت تبریک می‌گه، حالا هر چی رو! گیرم اصلاً هیچی رو! همین که می‌فهمی به یادته، به یادت بوده، چند روزه... خیلی حس خوبیه، از اون حس‌های نابی که این روزها تند و تند دارن کشف می‌شن. کیف داره، شیطون می‌شی، خوش می‌شی، سرخوش می‌شی...


 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

هیچ‌وقت یاد نگرفتم و عادت نکردم که از کار خدا، حکمتش، قصه‌هاش و خواسته‌هاش تعجب نکنم... همیشه متعجبم کرده، شگفت‌زده‌م کرده، عمق حکمتش، طول قصه‌هاش، ظرافت خواسته‌هاش...

خدایا، واقعاً از کی داشتی این نقشه رو می‌کشیدی؟ دقیقاً از کی شروع کردی این قصه رو؟ از چند ماه پیش؟ یه سال پیش؟ شش سال پیش؟ آره، انگاری همین‌طور می‌شه عقب‌تر رفت و ردپای تو رو، رد پای نقشه‌های تو رو پیدا کرد و حیرت کرد... تمام این مدت، تمام این قصه‌ها، یه جور مقدمه بودن، راه بودن برای این‌که اون نقشه‌ی اصلی رو پیاده کنی... عظمتت، حکمتت، قدرتت، بزرگی‌ت غیر قابل وصف شدنه...

خدایا، ما بنده‌های ضعیف توایم، عادت نکرده‌ایم که تعجب نکنیم...


 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

می‌گفت: کنترل تلویزیون خیلی چیز بدیه، اصلاً مکروهه! چون می‌گیری دستت، هی می‌زنی این‌ور، نه دلم رو نبرد، می‌زنی اون‌ور، نه دلم رو نبرد، اون یکی ور، بازم دلم رو نبرد... انقدر کانال‌ها رو عوض می‌کنی تا بالاخره یه جا دلت رو ببره... یاد می‌گیری هیچ تلاشی نکنی، برای رفتن دلت هیچ زحمتی نکشی، بد عادتش می‌کنی، زحمت کشیدن و تلاش کردن برای عاشق شدن رو از یادش می‌بری...

 



 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

بوی عطر سیب

                    صدای گام‌هایی آرام

                                               نسیمی جان‌بخش

                                                                          می‌آید

                                                                                     از دور، از نزدیک...


 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

شماها ای آقایون! واقعاً چی می‌شه که بعضی موقع‌ها، وسط خیابون به خاطر یه موضوع کوچولو می‌افتید به جون هم و رسماً دعوا می‌کنید و حتی کتک‌کاری و حتی‌تر (!) چنان کار اوج می‌گیره که کارتون به کلانتری کشیده می‌شه؟؟!! نه واقعاً در اون لحظه چی می‌شه که به این حد می‌رسید که می‌رید طرف رو می‌زنید؟!


 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸
 

 

من عااااشق اون پیرزن، پیرمردهایی هستم که کمرشون تا شده و با عصا راه می‌رن و سرشون رو می‌ندازن پایین و همین‌طور راحت از وسط یه اتوبان خلوت رد می‌شن و وقتی ماشینی رو می‌بینن که با سرعت نزدیک 100 داره بهشون نزدیک می‌شه، همون‌طور، همون‌جا که هستن، وسط اتوبان وامی‌ایستن!!!!!!!


 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۸
 

 

من فکر می‌کنم اگه آدم‌ها فقط یه ویژگی رو یاد می‌گرفتن که داشته باشن، نصف مشکلات بشریت حل می‌شد!! این‌که یاد بگیرن زود قضاوت نکنن!!!! خیلی سخته‌ها! کار خیلی سختیه که بخوای تحمل داشته باشی، ببینی، بشنوی، بپرسی، فکر کنی بعد قضاوت کنی!!! خیلی سخته!

باور کنید کلی از مشکلات ما آدم‌ها از بلد نبودن همین یه کار ناشی می‌شه! حالا شاید بگید اغراقه که نصف مشکلات بشریت حل می‌شه، اما من یکی که خیلی رو این مسأله حساسیت دارم!


 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸
 

 

صبح‌ها وقتی از خواب بلند می‌شم و دارم به محل کارم می‌رم، حتی یه گل کوچولوی تو باغچه‌ی کوچک کنار خیابون هم می‌تونه حالم رو خوب کنه و بهم انرژی بده، لبخند به لب‌هام بیاره. فکر می‌کنم این‌که وسط این همه ماشین و دود و شلوغی و بداخلاقی آدم‌ها و صحنه‌های تکراری، همین که چشمت اون گل کوچولو رو دیده، همین که اون گل کوچولو وسط این همه نازیبایی سرش رو از خاک بیرون آورده، یه نشونه‌ست... یه نشونه‌ست برای این‌که روزت رو خوب شروع کنی، با انرژی...

ساعت کاری من طوریه که معمولاً ساعت 9 صبح دارم از خیابون‌های شهر رد می‌شم که برم سرکار. بعد می‌دونید که معمولاً چه کاری رو ساعت 9 انجام می‌دن؟! نمی‌دونم اسمش رو باید بذارم شانس یا همون نشونه. در طی چند وقت اخیر شاید حدود پنج دفعه شد که صبح که دارم می‌رم سر کار، تو جاهای مختلف، انبوه آدم‌های عزادار و سیاه‌پوشی رو دیدم که دم خونه‌ی متوفی جمع شده بودن که حرکت کنن به سمت بهشت زهرا برای تشییع جنازه!! گریه و صورت‌داری غم‌دار و ورم کرده و ... هر چی هم انرژی داشته باشم ازم گرفته می‌شه!... خوب، لابد... اینم یه نشونه‌ست دیگه...



 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۸
 

 

ایثار یعنی چه؟ جان و مال خود را در راه خدا فدا کردن؟ نه. معنی ایثار این نیست، چون جان و مال که اساساً مال خود خداست! مال ما نیست که به فدا کردنش در راه اون افتخار کنیم.

ایثار یعنی فدا کردن جان و مال در راه دیگری...


 
 
حرف‌هاي شما( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۸