عقیده داشتم و دارم که وبلاگ مثل بچه‌ی آدم می‌مونه.

حالا مدتیه این بچه و دنیای بچه‌گونه‌ش از مُد افتاده و بازارش رونقی نداره یعنی بهتره بگم رقبا از میدون به درش کردن! برای ما شده مثل یه بچه‌ی عقب‌افتاده! نه دلت میاد رو ازش برگردونی نه دل و دماغ اینو داری که براش کارای مختلف کنی و وقت و انرژی بذاری، به خصوص وقتی که خونده نمی‌شه...

این بچه‌ی ما هم مثل خیلی از رفیقاش همین‌جوری تک و تنها اینجا افتاده و حتی خودم هم دیر به دیر بهش سر می‌زنم. نمی‌دونم باید چی کارش کنم. کرکره رو بکشم پایین و تعطیلش کنم یا بذارم همین‌جوری برای خودش آروم آروم نفسش رو بکشه...

هی هی هی... یه روزگاری داشتیم باهاش... و چقدر خاطره...

دوستش داشتم...


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

 

تو یه سال اخیر حضور عرب‌ها توی شهرهای زیارتی ما به خصوص مشهد خیلی خیلی بیش‌تر از قبل شده. جوری که تقریباً هیچ‌جا، خالی از وجودشون نیست! حالا این مسأله می تونه علت‌های زیادی داشته باشه، دلار، قضیه‌ی سوریه، تبادل کاروان با عراق و ...

اما این دو روزی که مشهد بودم به دو تا نتیجه‌گیری جامعه‌شناسانه رسیدم. ما ایرانی‌ها همون‌طوری که تو عراق و عربستان ازشون حساب می‌بریم و یه جورایی ازشون می‌ترسیم، این‌جا تو کشور خودمون هم ازشون می‌ترسیم! بس که درشت‌هیکلن و با صدای بلند حرف می‌زنن شاید! اگه مثلاً داره میاد سمتت، تو میری کنار که اول اون بره یا وقتی میاد وسط صف، صاف تلپ می‌شه جلوی تو می‌شینه هیچی نمی‌تونی بگی!

و نتیجه‌ی دیگه این‌که اصلاً به خودشون زحمت نمی‌دن دو کلمه فارسی یاد بگیرن که به مشکل برنخورن! کلاً یه جورایی انگار همه جا مال خودشونه!


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٦
 

 

یک پدیده‌ی بسیار جالبی کشف کردم! البته من که کشف نکردم، بود! ولی من برای خودم کشفش کردم!

کتاب صوتی! چند هفته پیش به ذهنم رسید یه سری از این کتاب‌های صوتی، اون‌هایی که می‌شناختم و دوست داشتم بخونم، رو دانلود کنم بریزم روی فلشم و تو ماشین که میرم و میام، مسیر طولانیه و ترافیکه گوش بدم. و بسسسسسی مشعوفم از این‌که این تصمیم رو گرفتم! هم در عرض دو هفته، کللللی از داستان‌ها و رمان‌هایی که سال‌های سال دنبال فرصت مناسب دست‌نیافتنی برای خوندنشون بودم رو گوش کردم، هم دیگه اعصابم از ترافیک خورد نمی‌شه و زیاد و طولانی بودن مسیر رو اصلاً نمی‌فهمم، هم این‌که یه خاصیتی داره و از دست برنامه‌های به درد نخور رادیو و آهنگ‌های تکراری گوش کردن خلاص شدم!

یه خوبی دیگه‌ش هم اینه که نسخه‌ی سانسور نشده‌ی کتاب‌ها خونده شده، البته تو اینایی که من تا حالا گوش کردم.

اگه می‌خواستم انقدر منتظر بمونم تا یه روزی، روزگاری، معجزه بشه وقت کنم بشینم این کتاب‌ها رو بخونم احتمالاً به پیری‌م می‌رسید ولی حالا، تو دو هفته‌ی پیش سه تا از اون رمان‌ها رو خوندم.


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳
 

 

انگار بداخلاق بودن کسانی که شغل اداری دارن یا به هر صورت با ارباب رجوع‌های زیادی سر و کار دارن، تبدیل به یه اصل شده! متاسفانه!

انگار عادت کردیم که منشی‌ها، مسؤولین و ... رو آدم‌های بداخلاقی ببینیم که برای یه سؤال ساده پرسیدن ازشون باید کلی جرأت داشته باشیم و آمادگی دیدن هر اخم و شنیدن هر حرف و تندی‌ای رو داشته باشیم.

می‌دونم که کار سختی دارن، کارشون تکراریه، روحیه‌شون خراب می‌شه، با هزار تا آدم جورواجور سر و کار دارن و ... ولی بازم به نظر من دلیل نمی‌شه. هیچ کدوم اینا مجوز برخورد بد با هیچ آدمی رو بهشون نمی‌ده.

حالا انقدر که این مسأله برامون عادی شده وقتی یه مورد نقض می‌بینیم، یه منشی می‌بینیم که باهامون با لبخند برخورد می‌کنه و مهربون جواب می‌ده انگار انقدر خوشحال می‌شیم و انقدر دلمون می‌خواد ازش بابت رفتارش متشکر می‌شیم که  ...!

این درست نیست!


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۸
 

 

من همیشه آدم رکی بودم. اصولاً معنی تعارف رو اصلاً از بچگی درک نمی‌کردم! همیشه به نظرم وقتی مثلاً یه چیزی رو می‌گم نه نمی‌خورم، یعنی نمی‌خورم واقعاً! یا وقتی می‌گم نمی‌مونم یا نمیام، یعنی واقعاً نمی‌تونم یا نمی‌خوام! و دیگه به نظرم تعارف کردن هیچ معنی‌ای نداره جز گیر بیخود دادن!

در رفتارم هم همیشه رک بوده‌ام، تو حرف زدنم هم. به نظرم تعارف تو ارتباط آدم‌ها اصلاً معنی نداره. هر کس متناسب با شرایط کاری‌ش و اجتماعی‌ش یه موقعیت‌هایی رو داره که باید درک بشه. مجبوره که رک باشه و شرایط و فشارهایی که روشه رو پنهان نکنه وگرنه له می‌شه!

خلاصه من که همیشه رک بوده‌ام ولی نمی‌دونم این رک بودن تو دیدگاه آدم‌های مقابل چقدر قابل درکه و چقدر بد برداشت نمی‌شه و با چیزهای بد قاطی نمی‌شه؟! نمی‌دونم...


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۳
 

 

حضرت علی (ع) چه خوب فرمودن که از بزرگ‌ترین بدبختی‌ها، فقره.

دیگه نمی‌شه زندگی رو دوست داشت... مشکلات اقتصادی که الآن گریبان بطن اصلی جامعه رو گرفته باعث شده زندگی عادی هم تلخ بشه...

مردم دیگه اعصاب ندارن، آماده‌ن که با کوچک‌ترین خطایی همدیگه رو پاره کنن! با کم‌ترین اشتباهی به هم می‌پرن و دعوا راه می‌افته... نه فقط مردم کوچه خیابون، زندگی خونواده‌ها، رابطه‌ی زن و شوهرها... هیچ کدوم هم خیلی دست خودشون نیست، انقدر ذهن‌ها مشغول و خسته‌ست که طاقت هیچ کجی رو ندارن...

دیگه امنیت حتی تو بخش‌های جاری زندگی هم نیست، موقع رانندگی، تو خیابون، مغازه... دیگه چه برسه به ناامنی‌هایی که از قبل هم بود. اونا دیگه فقط ساعتشون از نصفه شب رسیده به 10 شب و یکی دو ماشینشون رسیده به کل ماشین‌های یه کوچه!!!

دیگه تقریباً هیچ، هیچ، هیچ آرامشی تو جامعه نیست...


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

 

من فکر می‌کنم آلنی آق‌اویلر، شخصیت‌ترین شخصیتی بوده که تو ادبیاتمون داشتیم، یعنی تا اون‌جا که من خوندم و دیدم (که همیشه سعی کردم معروف‌ترین و مهم‌ترین کتاب‌های ادبیاتمون رو بخونم). منظورم اصلاً این نیست که بهترین شخصیت بوده و شخصیت خوبی بوده‌. منظورم اینه که از نظر ادبی، بهترین خلق شخصیت با تمام جزئیات و تحولات و بهترین شخصیت‌پردازی رو داره، منظورم اینه که انقدر این شخصیت هویت داره و انقدر هویتش قوی و پررنگه که خیلی ماندگاره. من شخصاً شخصیت به این ماندگاری تو هیچ رمان ایرانی نخوندم.

البته صد در صد درسته که طولانی بودن کتاب آتش بدون دود، در این مسأله بسیار مؤثر بوده ولی بازم دلیل نمی‌شه. کلیدر از اون هم طولانی‌تره ولی گل‌محمد، مارال، شیدا و ... هیچ کدوم نتونستن مثل آلنی نقش پررنگی بگیرن. اونا هم قهرمان داستان بودن ولی هویتشون تا این اندازه پرداخته نشده بود. آلنی رو در طول داستان می‌شناسی، با این‌که می‌شناسی‌ش ولی بازم مبهوت حرفاش، اعتقادش، کلک‌هاش و افکارش می‌شی. همراه باهاش متحول می‌شی، بعضی جاها تغییر عقیده می‌دی، بعضی وقت‌ها دروغ می‌گی، شیطنت می‌کنی، می‌خندی، گریه می‌کنی... آلنی حتی خیلی خوب هم نیست، یه جاهایی غلط فکر می‌کنه، یه جاهایی باهاش مخالفی ولی... آلنی رو از خیلی از شخصیت‌های زنده‌ی اطرافت بیش‌تر می‌شناسی...

به نظرم با وجود این‌که شاید نادر ابراهیمی از بعضی نویسنده‌های دیگه مثل دولت‌آبادی یا ... ضعیف‌تر باشه ولی تو خلق یه شخصت منحصر به فردِ ماندگار موفق‌ترین نویسنده‌ی ایران بوده.

البته خوب اینا همه‌ش نظرات منه و منم نه همه‌ی کتاب‌ها رو خوندم نه متخصص ادبی‌ام ولی... مطمئنم که آلنی آق‌اویلر رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم...


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۱
 

 

دلم برای آلنی آق‌اویلر تنگ می‌شه...


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
 

 

انگاری هر چقدر هم که امسال ماه رمضون رو توی سطح شهر احساس نکرده باشی، روزه نبودن اکثر مردم رو به چشم دیده باشی، آدامس جویدن راننده‌ی ماشین‌ها، همیشه شلوغ بودن بوفه‌ی آموزشگاه، یه لیوان آب خوردن هر کی که از جلوی آب‌سردکن رد می‌شه رو دیده باشی و غصه خورده باشی که زیاد شدن، خیلی زیاد شدن کسانی که روزه نمی‌گیرن، قبول ندارن، ... اما... اما شب قدر که می‌شه، وقتی حتی محلی‌ترین مسجدهای محله‌های شهر رو می‌بینی که پر از آدم‌های عزادار و مناجات‌گو شده و به سختی جا پیدا می‌کنی که بشینی، دوباره امیدوار می‌شی، می‌گی حتی این‌جا تو محل ما، حتی اون‌جا تو محل اونا هم یه عااااالمه آدم روزه‌دار و احیادار هست... دلت خوش می‌شه، دلت دوباره قرص می‌شه... خدایا شکرت


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۱
 

 

به نظر من بدبخت‌ترین انسان‌ها کسانی هستند که قلبشون رو سرشار از کینه و تلخی می‌کنن و جایی برای عاطفه تو قلب و روحشون خالی نمی‌ذارن...


 
 
حرف‌هاي شما ( دوست)
نویسنده : هانیه ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٥